تبليغاتX
وقتی با سر پرت میشم تو خودم !!
گفته بودي كه بهت نگم "رفيق"...گفته بودي بعضي كلمه ها حرمت دارن راست مي گفتي رفيق!
زندگی میدونی مثل بازی شطرنج هسته !

وقتی بازی میکنی :

وقتی میبینن داری بد بازی میکنی یا داری اشتباه میکنی تو حرکتهات همه میان کمکت  . میان میزنن تو سرت میگن خره این حرکتت  اشتباست  نکن این حرکتو !  ولی   اگه بازی بلد باشی  خوب حرکت کنی. حواست تو بازیت باشه همه میخوان شکستت بدن حتی اونایی که میخواستن کمکت کنن ..... 

 

 

پ.ن : زندگی یه بازیه یادت باشه  !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! | 

 

 

جدی جدی ؟

 

یه مدت نفس میخوای؟

 

               پس نفس بکش

 

 

تا ریه هات پاک بشه از بوی

 نفس من

 

نفس تازه رو تا دلت میخواد

 

 احساس کن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
هر قصه‌ای یه قهرمانی داره
هر قهرمانی هم یه شخصیتی داره
شخصیت اون چیزیه که فقط قهرمان قصه داردش و نه هیچ‌کس دیگه‌ای
مثلا یه پسر توی یه مدرسه‌ی دخترونه
یه آدم سفیدپوست تو محله‌ی سیاها
یه آدم خوب تو باند آدم بدا
یه آدم بد توی کلیسا
یه خدا بین آدما
یه تضاد که پررنگ می‌کنه صاحبشو توی یه صفحه‌ی کمرنگ
قهرمان قصه‌ی من یه دختره که چشمای قهوه‌ای داره

موهای مشکی....

 یه کم هم از خودم کوتاه تره !

 ولی چه روح بلندی داره !

دوستت دارم ::..::

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
یه وقتی بود که توی آغوش هم احساس آرامش میکردیم .....

یاد اون روزا بخیر ::..::

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
ميدونين مثل چی ميمونين؟

مثل دو تا بچه كه دارن با هم بازي مي كنن.
دو بچه كه دو طرف يه الاكلنگ بزرگ نشستن و لذت مي برن از بالا و پايين شدن. از بالا و پايين بردن.

هيچكدوم حتي حاظر نيستن ثابت بمونن. حالا چه پايين چه بالا!
هر كدوم كه بالا ميره شروع مي كنه به جفتك پروندن و تحقير كردن اون يكي
ولي وقتي خودشون پايين ميرن حالشون از تحقير شدن به هم مي خوره!

حالا فرض كن اين دوتا وسط وسط ثابت شن. مساوي مساوي. فكر مي كني ديگه لذتي هست؟؟ نه كه نيست. دیگه بازی نمیشه که. میشه؟

احمقها هنوز نفهميدن كه بازي زندگي الاكلنگ نيست.  تاب بازيه. بايد بتونن بالا و رفتن همديگه رو كنترل كنن. بايد بتونن هم از بالا بودن و هم از پايين بودن لذت ببرن. باید بتونن!

مي دونين شما چي مي خواين؟
ميخ وسط قيچي!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
زندگی بوی لجن گرفته  ! 

حوصله ندارم ! 

روح برام نمونده ! 

همیشه عشق خوب بود ... ولی الان متنفرم ازش !

دیروزم واسه اولین بارم به یه بچه گفتم احمق نشی عاشق بشی که بدبخت میشی !

چقدر آدما عوض میشن !

چقدر آدما اشتباه میکنن یه وقتایی میگفتم منو تنها نذار ... الان  میگیم من با تو فرق دارم اینو میفهمی ؟

 ولش کن  حیف اون ۵۰ تا که خوردم و پدرم الان بازم داره در میاد !

معنی ندارم  ! حالم از این زندگی که دارم حالم به هم میخوره !  زندگی که توش من یه مرده ام !  یه آدم که هیچی نباید بخواد ....

 

میرم ! میرم که حالم داره از همتون به هم میخوره ! به درک بگین من مردش نبودم بگین من عرضه نداشتم  بگین هرچی میخواین بگین ! به تخمم من میرم !  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
نگو یه روز میری و پیشم نیای دیگه ....

اگه اگه مثل قدیما منو نخوای دیگه

اما باز  به یاد تو  گریون دلم دیگه

دیگه بعد از تو عاشق نمی شم !

 

----------------------

 - ببین به نظر من ....... اشتباه میکنه نه اصلا مخالفه ! ....

-( بغض )

- ....  من مکس ش تا عید صبر میکنم ! میدونی من واسه عید ..... میخوام بیشترم نمیتونم صبر کنم ...

-(گریه)

 

این شده توهمات من تو این چند روز ..... راستی اون پرانتز ها منم !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط مبهم ! |