تبليغاتX
وقتی با سر پرت میشم تو خودم !!
گفته بودي كه بهت نگم "رفيق"...گفته بودي بعضي كلمه ها حرمت دارن راست مي گفتي رفيق!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
دوست بودن یه مرحله‌ست
دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همین‌طور٬ یه مرحله دیگه‌ست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحله‌ی خیلی دیگه‌ایه
از اون مرحله‌ها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همون‌طوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه جایی اون وسطا بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحله‌ی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظه‌ای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظه‌ی ترسناکیه. لحظه‌ی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی رو ترک کرده باشه٬ لحظه‌ی خیلی تلخیه.
خیلی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
 

 

روی کتاب
تصویر ساعت شنی است
می چرخم ...
دور خودم می چرخم ...
ثانیه هدر می دهم ....
برای نرفتن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 

 

گم‌شده ام٬
میان تلی از تصویر
که دیگر نمیدانم
کدام خاطره است٬ کدام رویا٬ و کدام واقعیت.

 

 پ.ن : تمام تصویرهای آرزوی مرا  پاره میکنی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
می گفت مرد خوب ، مرد مرده است!
و من با حسرت به مرده های متحرکی نگاه می کردم
که زندگی می کردند .....  مثل یه مرده !

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
من یه عدد اولم !

که عشقم فقط بر خودم و تو تقسیم میشود !

 

پ.ن :: اگه باور میکنی دوستت دارم  !!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
 

دلم نگرونته  کاش میفهمیدی من چقدر نگران زندگیمونم  ... زندگی که تو روش هیچ احساسی داری و من دارم تو آتیشش میسوزم  !

چیکار کنم درست بشه  ؟  درست بشی  ؟ درست بشم ؟

خودم کمکت میکنم ...

 با تمام وجودم میخوام کمکت کنم 

داشتم امروز نوشتهای تو رو  میخوندم  چقدر عوض شدی سمیه 

دلم میگیره .....

شاید جدی همه چی تموم شده برات  . حتی من !

شاید .........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
هوي
ديدي ؟
آدم وقتي دلش تنگ ميشه بيشتر دوستت داره
ازاون طرفم  اصلا دوستت نداره

بعد اون موقع فکر میکنی با خودت :

چه قدر گرفته دلت
مثل آنکه تنهايي
 

بعدشم حالت گرفته میشه همین !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
دوست داشتن چيزيه که تا وقتي تحليلش کني

درکش نمي‌کني

نميبينيش

بهش نميرسي

اصلاً از يه جنس نیستن اينا. تسليم شدن مي‌خواد.

 همين ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 

!!!! Im Walking Away  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 

بنویس از سر خط  بنویس که  دلت دیگه به یاد اون نیست  ( نمیتونم )

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت  از غصه خون نیست  ( مگه میشه )

اون که گذاشتو رفت یه روز سرش به سنگ میخوره  برمیگرده ( .... )

دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده ! ( فکر نمیکنم بیاد )

دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه ( نه فکر نمیکنم )

دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه ( خیلی وقته اینجوری شده  ...  نمیدونم چرا )

اگه میخواست می موند حالا که رفت و غصه اش  رفته  ز  یادم  ( خوب اگه میخواست ....     )

اگه پیشم میموند  میدید جز اون به هیشکی دل نمیدادم  ( خودش میدونه .... میدونه نباشه هم دل به کسی نمیدم )

دیگه گریه نکن ...... ( مگه میشه )

بنویس از سر خط  بنویس که  دلت همیشه  به یاد اونه

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبی واست نمیمونه 

اون که گذاشتو رفت  ممکنه یه روز برگرده پیشم ؟

دیگه صداش نکن   مگه میشه ؟

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! | 
نمیدونم چی میخوام بنویسم  مغزم گوزیده فعلا تعطیل ..... فقط عکس میذارم
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت   توسط مبهم ! |