![]() |
![]() |
|
| گفته بودي كه بهت نگم "رفيق"...گفته بودي بعضي كلمه ها حرمت دارن راست مي گفتي رفيق! |
|
" عشق رازی است مقدس , برای کسانی که عاشقند. عشق برای همیشه بی کلام می ماند؛
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند, عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست. "
با تشکر از نویسنده ی عمیقش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
دلم تنگه .....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
Ordinary Boy - Ordinary Girl - Ordinary Look - Ordinary Speak - Ordinary Kiss Make Big Love |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
یا مولا تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
آنچه را كه دوست داريد بدست بياوريد وگرنه آنچه را كه بدست آورده ايد بايد دوست داشته باشيد
پ . ن ::یه فکری برای خودتون بکننین من اونی رو که دوست داشتم بدست آوردم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
تمام با تو بودنها را یک جا جمع کرده ام
چه کنم بی تو بودنها را ؟ برایشان جا کم آورده ام ... آدمکم کحایی که بیـکس ماندم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
راههای رسیدن به خدا به اندازه تعداد آدمهاست .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
هي فلاني...؟...مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها که بیایی .... بمانی .. عاشق کنی ... و بگویی که بدردت نمیخورم !!! ........ چه میتوان گفت !!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
ميدوني واسه چي ميذارم هر چقدر که دلت خواست قليون بکشي؟
ميدوني واسه چي هيچوقت نميگم بسه که ديگه فشارت نيفته پايين؟ يه وقتايي که فشارت خيلي ميفته پايين سرت خيلي گيج ميره وايميستي و دنيا ميچرخه اون وقتا اون وقتايي که اونجوريي من ميام و محکم ميگيرم و بغلت ميکنم که تو توي سياهي و تاريکي بين تن و بازوهام گم بشي که فک کني دنيا ثابته، هيچي نميچرخه منم ميشم دنيات که ثابته و ديگه نميچرخه. واسه همين :( |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
تنهايي?
يه رنگه. يه رنگ ملايم ولي ترسناک .. شايد مثل خاکستري. تنهايي? يه حسه. يه سرنوشته. يه حقيقته. يه تلخي تيزي که هميشه ازش فرار ميکني که ازش ميترسي? حتي اگه تهمزهش رو دوست داشته باشي تنهايي? ترسناکه? با همهي دوست داشتني بودنش. و با همهي تلخيش? ولي تنهايي چيزي نيست که بشه با هر جيزي معاملهش کرد. .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
دلم گرفته هیچکس نمیفهمه !!
. .. ... چه قدر گرفته دلم . .... ... .. هر کسي بايد فشنگ آخرش رو واسه خودش نگه داره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
خدا رو شکر میکنم که باز هم میتونم گرمی دستت رو حس کنم خدا رو شکر میکنم .... خدا رو شکر میکنم که اسیر افکار بچه گونه خودمون نشدیم خدا رو شکر میکنم ...خدا رو شکر میکنم که همسری همانند تو دارم سمیه خدا رو شکر میکنم ... خدا رو شکر میکنم که باز هم مثل هر شب در افکار همیشگی زیبایمان همدیگر را در آغوش میگیریم و تا پاسی از شب به یاد هم بیداریم سمیه عزیزم دوستت دارم و این هیچکس بی کس خود را به خاطر عاشقی اش ببخش !!
خدا را شکر میگویم که همچون تویی دارم دوستت دارم ....
هیچکس
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
کنار تو تنها تر شده ام.
از تو تا اوج تو زندگي من گسترده است. از من تا من تو گسترده اي. با تو برخوردم به راز پرستش پيوستم. از تو براه افتادم به جلوه رنج رسيدم. وبا اين همه اي شفاف! وبا اين همه اي شگرف! مرا راهي از تو بدر نيست. زمين باران را صدا مي زند من ترا. سمیه جونم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
دلم اندازه دلت تنگه برات ..... دوستت دارم آسمونی ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
یه وقتایی فقط SysTeM Of DowN جواب میده اونم با یه اسپیکر تو گوش ت تا بتونی مثل ریتم تند
آهنگ که مثل زندگیت بالا و پایین داره ازش لذت ببری !!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
روزگار غریبی ست نازنین.
گاهی اتفاقاتی تو زندگی پیش می آید که اصلا انتظارش رو نداری، از بازی زندگی نمیشه سر درآورد.برای چندمین بار برام ثابت شد که هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
وای وای امشب در سر شوری دارم ...... وای وای امشب در دل نوری دارم
وای وای .... دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم
دلم تنگه هزار تا آسمون ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
همه مگن شنیدن حقیقت سخته ولی،
من چند روز پیش خیلی راحتر از اونچه که تصورش رو می کردم حقیقتی رو شنیدم، راستش بخوای خیلی تلخ بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
دیگه از گله کردن خسته شدم، همه حرفا بوی کهنگی میده.
بهتر سکوت کنم، همه رو خسته کردم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
متن پايين كه جدايي دوتا دلداده از همديگس در حالي كه واقعا عاشقن :
يه شب اومدي ساده و آروم . نشستيم با هم حرف زديم .
از خودمون گفتيم از مشکلاتمون از دلتنگيهامون از تنهاييهامون .
به زبون نياورديم ولي قرارمون اين شد که هميشه در ياد هم باشيم ؛
به زبون نياورديم ولي به هم قول داديم براي هم پشت محکمي باشيم
به زبون نياورديم ولي عهد کرديم که با هم مثل يه آينه باشيم
اينقدر صاف که بشه زشتي ها و زيباييهامونو توي دل هم ببينيم .
به زبون نياورديم ولي قسم خورديم که از هم جز به هم پناه نبريم
به زبون نياورديم ولي تصميم گرفتيم با هم کامل بشيم
به زبون نياورديم ولي خواستيم به همديگه آرامش هديه کنيم
به زبون نياورديم ولي از خدا خواستيم توي اين دوستي به ما کمک کنه
به زبون نياورديم ولي با نگاه همه چيزهارو به هم گفتيم .
تا اينکه يه شب اومدي به زبون آوردي که بايد برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟
به زبون آوردي که بايد بدون من زندگي کني ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردي که قرارمون اين بود که در ياد هم باشيم ؛ به زبون آوردم که مگه ميشه به يادت نبود
به زبون آوردي که قول دادي محکم باشي ؛ به زبون آوردم که بدون تکيه گاه نميشه محکم بود
به زبون آوردي که ديگه نميشه . ديگه وقتشه از هم دور بشيم ؛ به زبون آوردم که هيچ وقت يادت از من دور نميشه
به زبون آوردي که موافقي که همه چيز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو ميخواي من چيکاره ام
به زبون آوردي بعد از من چيکار ميکني ؛ به زبون آوردم که زندگي ميکنم با همه چيزهاي خوبي که برام گذاشتي
نگات کردم ، نگام کردي
سکوت کردم ؛ سکوت کردي
لبخند زدم ؛ لبخند زدي
گفتي پس برم ؟
هيچي نگفتم
گفتي حرفي نداري ؛ نميخواي چيزي بگي . حرف آخر ؟
گفتم دوست دارم .
گفتم تو چي حرفي نداري ؟
هيچي نگفتي
گفتم دوستم داري ؟
گفتي نه .
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...
با نگاهم پرسيدم : همين ؟
و تو زير لب زمزمه کردي اين رسم روزگاره .
هردو يک نفس عميق کشيديم تا بگيم ميتونيم . تا بگيم محکميم
دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتيم
نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بريزه پشت پات و نميدونستم که چشماي تو هم خيس شده بودند وقتي که تو هم همون دم برگشتي تا رفتن منو به باور بشيني
و تازه فهميديم ما با هم و براي هم گريه کرده بوديم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
درکم کن یه فرصت میخواستم با خودم باشم .... فرصت فکر میخواستم .... بهم حق بده ....خسته ام ... خیلی خسته ام ... نمیبینی ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
زيبايي عشق به سکوت است نه به فرياد زيبايي عشق به تحمل است نه خرد شدن و فروريختن عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد تمام شيريني اش را از دست مي ده
سمیه جونم
پ.ن : قبول ندارم .... هیچ وقتم قبول نمیکنم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
تمام قصه ها با یکی بود یکی نبود یک کسی شروع می شوند که: یکی بود یکی نبود! اما اینبار یکی رفته بود و یکی مانده بود تنها مانده بود و سخت گریه کرده بود.........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
بسه دیگه دیگه بسه .... بس کن من دستتو رو خوندم حالا گوش کن : بس کن بس بس بس دیگه بسه Dis EvrYbodY |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
می خوام زبان بخونم ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
نميدونم چرا هروقت که نميتونی با هم حرف بزنی و ميگی نه و يه وقت
ديگه برام معلوم ميکنی بهم بر ميخوره نميدونم چرا وقتی باهام حرف ميزنی 3 دقيقه بيشتر نميشه بدش هم سرش گرد ميشه و ميری بعضی وقتا واقعاً احساس ميکنم پاريکالم ! دلم ميخواد باهات بی پرده حرف بزنم ميخوام با پ.ن : پاریکال :همون خر معروف پرین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
مثل ديوونه ها شدم
يا شبيه ميمون چي توزکه همش داره سرشو مي خارونه و ميخنده ... از بچگي همينجوري بودم .... يه دفعه تصميم ميگرفتم و انجامش ميدادم ... دیگه پایه باش دیگه .... هنوز داره تو سر من صداي InCompeletE مياد .... يه قهوه ديگه الان جواب ميده اونم قهوه هاي خودم .... پ.ن : من دارم به مرز درگیری با خودم میرسم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
بهش که فکر ميکنم واقعاً حالم گرفته ميشه ! با 41 سال سن دکترا فيزيک
يه زندگی اروم و 2 تا بچه خوشگل همه رو گذاشت و رفت ....
ميدونين هرچی ساده تر باشه خودش راحتره ولی پدر اطرافيان در مياد چی بگم همين ... هنوزم باورش نکردم .... شايد نميخوام باور کنم روحت شاد فرزاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
........................ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
نمیدونم منظورم چیه فقط میدونم منظوری دارم !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستار ای چشمک زد آفتابگردان اخمی کرد و سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند
روزنامه همشهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
يک سري حوادث مهمي وجود دارند که عجيب فکرم را مشغول ميکنند. حوادثي که هيچ وقت اتفاق نمي افتند. اما مهم هستند. بدون شک!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت توسط مبهم ! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
Nemidoonam آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
آدمک هیچکس هیچکس .Ft آدمک مینو کوزت سحر نسیم میکادو نامه بهنام روژان کرمان پشه iM.AfraSH |
|
RSS
|